خاطره زایمان
سلام پسر عزیزم
روز 12 ابان ماه 1392 من و بابات و مامان جونیت به سمت یزد حرکت کردیم تمام وسایل مورد نیاز رو هم
برداشته بودم وقتی راه افتادیم بارون شدیدی میبارید و من خوشحال که بالاخره موقع دیدار با تو نزدیک
میشه تا اینکه رسیدیم یزدوبه بیمارستان مرتاض جایی که دکترت اونجابودرفتیم ساعت 10صبح نوبتم شد
و دکتر ارجمند بعدازسونو و معاینه گفت که هنوز 10 روز وقت داری و الان واسه زایمان زوده و با اینکه کلی
منتظر اومدنت تو اون روز بودم اما خداروشکر که دکتر اینطور تشخیص داد چون باعث شدشما رسیده و
کامل باشی و زردی هم نگیری و ما بر گشتیم و دوباره روز 21 ابان دوباره عازم یزد شدیم ولی اینبار با
اطمینان رفتیم چون نامه بیمارستان داشتم خلاصه رفتیم خانه معلم مستقر شدیم شبا میرفتیم بیرون
وچون 8 محرم بود میرفتیم عزاداری یزد رو ببینیم که هیچ خبری هم نبود خیلی بی بخار بودن خلاصه این
2روز به اندازه 200 سال گذشت تا اینکه صبح 23 ابان ماه مصادف با 10 عاشورا ما رفتیم بیمارستان و به
صورت اورژانسی منو بردن اطاق عمل حتی نذاشتن تو آخرین لحظه باباتو ببینم فقط مامانم رو موقع رفتن به
اطاق عمل دیدم و دیگه گریه ام گرفته بودچون خیلی میترسیدم نه ازعمل وجراحی فقط از اینکه خدا
فرصت دیدن تو رو بهم نده...بالاخره ساعت 8:45 دقیقه من رفتم اطاق عمل و ساعت 9:25 دقیقه شما
متولد شدی وبعد از این که توی ریکاوری بهوش اومدم فقط گفتم بچم سالمه یا نه که گفتن سالمه تو
راهی که منو میبردن تو بخش بابات و دیدم که عکستو نشونم داد و گفت سالمی بماند که چقدر درد
کشیدم اما به محض اینکه شما رو اوردن ببینمت همه ی درد دنیا یادم رفت و شما شدی همه ی وجودم
خلاصه اینکه خیلی لذت بخشه این لحظه که پاره ی تنت رو ببینی انشاالله روزی همه انسانها و مادران
دنیا باشه راستی یه گل زیبا با یه نیم ست کادوی پدرت به من بود همسرم ممنونم


![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

ایننم گلچینی از عکسای اولیه علیرضا جون


خاطره زایمان
